اولیش که یه متن خیلی دلچسب واسم نوشته بود... یه جاهاییش پر از شناخت بود، یه جاهاییش پر از خاطره... چقد به دلم نشست...
دومیش هم به دست خودش رقم خورد، وبی که مدتها گمش کرده بودمو توش کلی خاطره داشتیمو از پیدا کردنش ناامید شده بودم رو پیداش کرد... چه لحظه ای بود... میترسیدیم بریم مدیریت که مبادا با این اوضاع بلاگفا آدرسش خود به خود عوض شه...
وقتی گفت دستام از خوشحالی میلرزه ،عمق خوشحالیشو حس کردم...
چند ساعت باید دنبال یه وب قدیمی بگردیو دونه دونه صفحه های بلاگفارو واس پیدا کردنش ورق بزنی تا پیداش کنی؟
یه حرف بیخودی زدم رمزو دادم و گفتم خودش بره تو مدیریت اما سمت ایمیل نره، ناراحت شد و کلی منتشو کشیدم ولی فک کنم هنوزم ته دلش ناراحته...
کاش ناراحت نباشه...
برچسب:
نویسنده: مبین رضوانی