25.
-
تاریخ: 1396/11/21 ساعت: 9:47
با هیچکسم میل سخن نیست...
18.
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 12:22
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
11.
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 23:53
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
12.
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 23:53
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
13.
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 23:53
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
14.
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 23:53
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
15.
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 23:53
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
16.
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 23:53
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
17.
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 23:53
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
1.
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 22:02
شروع کردنو گذاشتن اولین پست از یه مکالمه و حرفایی که زده نشد همونقدر سخته که لحظه ی گفتنشون صدات فقط تا سقف دلت بالا اومد و بیشتر از اون راه باز نکرد... 5شنبه باشه و تو سینما باشیو رو یکی از صندلیای دوتایی کنار هم نشسته باشی بعد گوشیتو چک کنی و صفحه ی همیشگی رو باز کنی و بعد غرغرای شیرین ببینی از
2.
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 22:02
ساعت 22:23 دلم یه حال غریب و بدی داره انگار نه فقط خونه که دنیا تو سکوته ، چقد دلم میخواست الان با یکی حرف بزنم ترجیحا اون یکی هم همونی باشه که همیشه دلم خواسته باشه... امتحان داره ، دومین امتحانشه و نمیشه خورده گرفت ... برقا رفته و صدای روشنایی این حس غریبی رو دوچندان میکنه لابد میخواد تمام زورشو و
3.
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 22:02
دیشب خواب دیدم دوتا بچه دارم یکیشون دختر بود یه دختر نحیف و کوچولو بغلش کردمو بوسش کردم، چقدر دلم واسش میرفت ، اون یکیو خیلی خاطرم نیست جنسیتش چی بود، اما بزرگتر بود... منم یه وقتی همونقدی بودم قدو قواره ی بچه هام تو خوابم، اونموقه ها منم دلم بغل میخواست شاید الان میفهمم که دلم میخواسته، شاید اون
4.
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 22:02
دیروز میخواستم مرخصی ساعتی بگیرم که صبح دیرتر برم و مثلا بعد اینهمه یه خط در میون بودن شب بیشتر حرف بزنیم بهتر که اینکارو نکردم... فکر اینکه آدم نیاز داره بعد اینهمه فشرده درس خوندن با دوستاش که قراره 3 ماه همو نبینن بره بیرونو نکرده بودم... بگم ناراحت نشدم دروغ گفتم چون مثل خیلی وقتا خودمو آخر هرکا
5.
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 22:02
آشتی کردیم... نه که قهر بوده باشیما اما خب همچین آشتیه آشتی هم نبودیم...سرد بودیم و خشک... دیشبم خوابشو دیدم ... بازم رفیق شدیم ، الان آرومم... + نوشته شده در چهارشنبه دوم تیر ۱۳۹۵ساعت 0:59 توسط ...
6.
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 22:02
دیروز چه اتفاقای خوبی افتاد همون دیروز باید این پستو میذاشتم اما فرصت نشد... اولیش که یه متن خیلی دلچسب واسم نوشته بود... یه جاهاییش پر از شناخت بود، یه جاهاییش پر از خاطره... چقد به دلم نشست... دومیش هم به دست خودش رقم خورد، وبی که مدتها گمش کرده بودمو توش کلی خاطره داشتیمو از پیدا کردنش ناامید شده
7.
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 22:02
دیشب ساعتها حرف زدیمو 4 صبح خوابیدیم امروز تقریبا ساعت 9 از خواب پاشدم اما سنگینی پلکم از زمان تخفیف گرفتو دوباره تا 11 افتاد بعد از بیدار شدن طبق معمول صفحه ی همیشگیو چک کردم اما خبری نبود ، نگران نشدمو احتمال دادم خواب باشه...این روزا دیر میخوابه و دیر پامیشه...بازم خبری نشد...خبری نشد...خبری نشد
8.
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 22:02
چهارمین روزه که خواهرزاده دار شدم...بعد از 3 روز تازه دیروز اولین بار بود میدیدمش نمیگم خیلی بیتابی میکردم واس دیدنش... نه ،اما وقتی دیدمش صاف رفت تو دلم... چرا باید بعضی از ساعتامون مثل دیشب بگذره؟ یا حتی امروز صبح؟ ما هنوز انقد به هم نزدیک نشدیم که حرف دلمونو راحت بزنیم و این خیلی غم انگیزه... این
9.
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 22:02
صدای ویبره گوشی آبجی بود...سعید گوشیرو برداشتو گفت باباست...بعدشم آبجی جواب دادو یه احوالپرسی نه چندان گرم... نه که لحنش سرد باشه اما من حس کردم یه خجالتی تو این رابطه هست... صمیمیت زیادی تو کلمه ها نبود... _سلام بابا خوبی ؟مرسی ،خوابه ...عکسشو دیدی؟قشنگه؟ و... چه کردی با خودت و ما... من هنوزم تنها
10.
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 22:02
وقتی این وبو ساختم فقط تو این فکر بودم که حرفایی که نمیتونم بهت بگمو اینجا بنویسم یا ناراحتیا و خوشیامونو ،خیلی موفق نشدم... انگار این حرفا و حسا محکومن به حبس تو سرم ... برای من سخت نیس حین فیلم دیدن باهات حرف بزنم حین کلاس آموزش طراحی حین کار حین غذا خوردن حین حموم رفتن حین راه رفتن تو خیابون حین