فکر اینکه آدم نیاز داره بعد اینهمه فشرده درس خوندن با دوستاش که قراره 3 ماه همو نبینن بره بیرونو نکرده بودم... بگم ناراحت نشدم دروغ گفتم چون مثل خیلی وقتا خودمو آخر هرکاری دیدم هرچند که گف هستم و بمون اماخودم گفتم بره... درواقع فک میکنم اینجور وقتا بودنم مثل یه شوخی مسخره س ...
+منتظر بودم زودتر امتحاناش تموم شه که این دلتنگی هم کمرنگ شه اما انگار انتظار بیجایی بود...
برچسب:
نویسنده: مبین رضوانی