برقا رفته و صدای روشنایی این حس غریبی رو دوچندان میکنه لابد میخواد تمام زورشو واس شکستن این سکوت به کار بگیره، دلم بوی مردگی میده ، راسته که میگن جوونی کردن به دله؟ هرازگاهی این بوی منفور از وجودم سرریز میشه و شامه مو پر میکنه...عقم میگیره از این حس خفگی که نه خورده میشه نه میشه بالا آوردش...
چن نفر الان مثل من نشستن از این حس غریبشون مینویسن یا پیش خودشون مرورش میکنن یا شایدم خودشونو زدن به خواب یا...یا هرچیز دیگه؟ چن نفر این حالو دارن؟
کاش بودی، حتی شده غر میزدی... 17 خرداده اما برای من این لحظه مثل 17 بهمن میمونه مثل غروب 17 بهمن ...یه شب سرد و ساکت که شاید یه برف سنگینم باریده باشه و هیچ ردی از آدما تو خیابون نباشه...یه شبی که یه گره ای به گلوت مینداره و خفه ت میکنه، میخوای بزنی بیرون و زیر نور ماه روی برفا قدم بزنی اما از ترس اینکه تنهاییتو فقط صدای خس خس قدمات رو برف پرنکنه اینکارم نکنی...
دلم سنگینه...سنگین...
برچسب:
نویسنده: مبین رضوانی